تبلیغات
داستانک - شبها

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

جمعه 18 مرداد 1392-10:49 ب.ظ




شبها خوابت را میبینم. خواب هم نیست. بیداری هم نیست. چیزی بین این دو. چیزی بین داشتن و نداشتنت. ملافه ام از عرقمان خیس می شود. خیس هم نیست. خشک خشک است. و تنم گره خورده در تنت. گره خورده در خودش. شبها بین داشتن و نداشتنت گیر میکنم.هر شب می گویم امشب دیگر ولت می کنم. رویایت را نمیبینم. بغلت نمیکنم. گیر هم نمیکنم. اما مگر رویا دست آدم است. مگر دوست داشتنت دست من است. تنم هی تو را می خواهد هی زق زق می کند. انگار چیزی زیر پوستم باشد و بخواهد بیرون بیاید. یک موجود. یک هیولا. یک تک سلولی. هر چه هست.خودش رفت آن تو. رشد کرد. تکثیر شد. و همانجا جا خوش کرد...  چند شب پیش بود. توی خواب تنت را قورت دادم. همه ات را بلعیدم. بدون توجه به التماسهایت که میگفتی هنوز جوانم و میخواهم زندگی کنم. گفتم باید در من زندگی کنی. باید با من نفس بکشی. باید با من غذا بخوری. بخوابی. حرف بزنی. چیز بنویسی. باید در من باشی. چند شب پیش چند تکه ات کردم. تکه تکه خوردمت. همراه با التماسهایت.




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 19 مرداد 1392 10:55 ق.ظ


Foot Issues
سه شنبه 10 مرداد 1396 02:04 ق.ظ
Hi, i feel that i noticed you visited my weblog so i got here to
return the prefer?.I am trying to to find things to
enhance my site!I guess its adequate to make use of some of your concepts!!
س.ن
شنبه 19 مرداد 1392 10:57 ق.ظ
ساده, کوتاه و تاثیرگذار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر