تبلیغات
داستانک - لاک سرخ

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

سه شنبه 15 مرداد 1392-10:50 ب.ظ




به ناخن هایش لاک سرخ می زند. بوی لاک می پیچد توی هوا. یاد حرف مادرش می افتد.لاک سرخ به دستهای سفید می آید. جلوه می دهد بهشان. ولی دستهای سبزه را فقط سیاه تر می کند. توی دلش می گوید به جهنم که سیاهتر می کند. ناخن ها را یکی پس از دیگری  به آرامی سرخ می کند و مواظب است سرخی به گوشت کنار ناخن ها نرسد. به ناخنهای سرخش نگاه می کند. فکر می کند مادرش حق داشت.مادرش که مُرد، درست وقتی چهلمش را گرفتند لاک سرخ زد و از ان  روز ناخن هایش همین رنگی ماندند. سرخی ناخن ها به  چیزهای دیگر هم سرایت کرد. مثل لباسهای سرخ و کفشهای سرخ و رُژ سرخ. سرخ که شد آدمها هم بیشتر جذبش شدند. دوست های رنگی پیدا کرد و شوهر گیرش آمد. روز بعد از عروسی وقتی از شوهرش پرسید از چه چیز من خوشت آمده گفت تو سرخی. یک ماه بعد که با شوهرش بحثش شد، گفت تو فقط لباسهایت سرخ است و آدم را گول می زند.و از آن روز به بعد برای این گول خوردن مدام بحث داشتند.مادرکه بود هر روز یک لیوان بابونه دم می کرد میداد دستش و میگفت سر بکش برای اعصابت خوب است. می گفت شوهر که کنی بابونه هم نمی خواهد بخوری. می گفت تو فقط شوهر می خواهی. شوهر کن ببین چطور آرام میگیری جانم. بعد بچه می آوری و آنقدر سرگرم می شوی که افسردگی یادت می رود. شوهر که کرد دیگر کسی نبود بابونه دستش بدهد. به جایش صبح ها بعد از خواب و شب ها قبل از خواب یک قرص قرمز می خورَد.لاک ها که خشک می شوند دوباره لباس های سرخش را تنش می کند و از خانه می زند بیرون.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 15 مرداد 1392 10:51 ب.ظ


Foot Complaints
سه شنبه 10 مرداد 1396 02:03 ق.ظ
I absolutely love your website.. Excellent colors & theme.

Did you build this website yourself? Please reply back as
I'm trying to create my own website and would love to
find out where you got this from or just what the theme is called.
Many thanks!
بابک
شنبه 19 مرداد 1392 12:12 ب.ظ
لذت بردم بسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر