تبلیغات
داستانک - جانور دوشنبه

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

سه شنبه 11 تیر 1392-10:45 ب.ظ



دوشنبه بود. یک پایش را روی آن یکی انداخته بود و بالا پایینش می برد. با وجودی که دیگر پوستی برای کندن روی لبهایش نمانده بود، با نوک انگشتش دنبال یک سطح ناصاف بر روی لبش می گشت تا آن را با ناخنهایش بکند. به ساعت نگاه کرد. پانزده دقیقه به ده، پانزده دقیقه، پانزده تا یک دقیقه. در هر دقیقه شاید صدبار شاید هم بیشتر پایش را بالا و پایین می کرد و نوک انگشتش را دیوانه وار روی پوست لبش می کشید. امروز که می آمد می شد هشتاد و دومین دوشنبه و او برای هشتاد و دومین بار یک ساعت قبل از آمدنش درست بعد از آنکه چای را دم می کرد روی مبل مینشست و زل می زد به ساعت روبرویش و آنقدر پایش را تکان می داد تا ساعت ده بشود و زنگ خانه به صدا در بیاید و آن مرد لاغر اندام با ریش های جو گندمی اش از در وارد شود، به رویش لبخند بزند و بگوید: خوبی؟ و او هم فقط لبخند بزند و نداند که چه بگوید. زودتر از ساعت مقرر که می آمد هول می کرد و دیگر همان لبخند را هم نمیتوانست به رویش بزند. دیرتر که می آمد مثل اینکه جانوری در معده اش بالا و پایین برود مجبور می شد دستش را روی شکمش بگذارد و آنقدر راه برود تا مرد بیاید و جانور برود. به ساعت نگاه کرد. دو دقیقه مانده بود. دو تا یک دقیقه.

اردیبهشت 91



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 11 تیر 1392 10:54 ب.ظ


Foot Problems
شنبه 14 مرداد 1396 09:07 ق.ظ
Great beat ! I wish to apprentice at the same time as you amend
your website, how could i subscribe for a weblog web site?
The account aided me a applicable deal. I had been tiny bit acquainted of this your broadcast provided vibrant transparent concept
Foot Issues
دوشنبه 9 مرداد 1396 10:55 ب.ظ
WOW just what I was looking for. Came here by searching
for جانور
سینا.ن
سه شنبه 11 تیر 1392 11:15 ب.ظ
ساده و با جزئیات قابل درک نوشته شده.
مشتاقانه منتظر داستانهای بعدی هستم :)
پاسخ نیلوفر ح : ممنون از حسن نظرتان:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر