تبلیغات
داستانک - وقتی دهانش دیگر خشک نبود...

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:نویسندگان

:آخرین پستها

آماروبلاگ

سه شنبه 5 شهریور 1392-02:31 ق.ظ



    
    دهانش خشک می شود. زنگ را چند باره می زند. در میزند. اول آرام و بعد تند و پشت سر هم. این خشکی دهان را اولین بار دوازده سالش بود که تجربه کرد. ظهر خوابید و وقتی بیدار شد شب بود. برق رفته بود و خانه تاریک بود. برادرش پشت در کمین کرده بود و وقتی از اتاق خارج شد جلویش پرید. او هم دهانش خشک شد و تا چند ساعت همانطور ماند... با پا به در می کوبد. مهین را صدا میزند. زن همسایه از لای در نگاهش می کند. به سمت زن می رود. زن در را می بندد.
"خانوم صبر کنید شما خبر ندارید همسایه کناریتون کجاست؟"
زن که چادرش را سرش کرده در را باز می کند.
شما؟"
" من همسر خانم رازقی هستم نمیدونید کجان؟"
"شما که..."
"آره من تازه آزاد شدم نمیدونید کجان؟"
"والا یک ماهی میشه خبری ازشون نیست همسایه ها میگن رفتن از اینجا! به من که چیزی نگفتن."
خشکی دهانش بیشتر می شود. آنقدر که زبانش میچسبد به سقف دهانش. مهین آخرین بار پنج ماه پیش آمده بود دیدنش. گفته بود که خسته شده. که میخواهد ترکش کند. باورش نشده بود. توی راه یک دامن حریر برای مهین خریده بود و یک ماشین اسباب بازی برای اشکان. که وقتی از در مغازه بیرون آمده بود یادش افتاد که اشکان دیگر آن پسر بچه هشت سال پیش نیست و از ماشین بازی اش گذشته.
زن در را می بندد. کیسه ی خریدش را روی زمین می اندازد. به دیوار کوتاه خانه نگاه می کند. آنوقت ها اشکان که حوصله اش سر می رفت مینشاندش روی دیوار تا کوچه را تماشا کند. دستش را روی لبه ی دیوار می گذارد. بالا می رود و روی حیات پر برگ فرود می آید. مهین هفته ای یکبار حیات را جارو میکرد. می گفت نکنم شبیه خانه ی ارواح می شود. خانه ی ارواح شده بود! از پنجره داخل خانه را نگاه می کند. فقط یک مبل وسط هال می بیند. شیشه را می شکند. خانه بوی نم می دهد. وقتی می خواستند ازدواج کنند و آمده بودند خانه را ببینند همین بو را می داد و همینقدر خالی بود. می نشیند روی مبل وسط هال. به گوشه و کنار خانه نگاهی می اندازد. آن موقع خانه به سلیقه مهین چیده شد. حتی جای تابلوها هم سلیقه ی او بود.یک لحظه فکر می کند مهین آنجاست. صدایش میپیچد در گوشش که غر می زند. صدا محو است. او هم داد و بیداد می کند سرش. یک لحظه صدای همه دعواهایشان می پیچد توی گوشش. این اواخر که طلبکارها می آمدند دم در خانه مهین میگفت کاش می گرفتندت آرامش پیدا میکردم. گرفتندش.
توی زندان همه اش مهین و اشکان جلوی چشمش بودند. صورت گرد مهین جلویش بود و عشق بازی های اول ازدواجشان و روزی که اشکان به دنیا آمد. هیچ صدای دعوایی هم توی گوشش نمیپیچید.
فکر می کند دوست دارد خانه را سفید و مشکی درست کند. کاناپه های سفید و قالی سفید و مشکی. یک آباژور مشکی هم می گذارد کنار کاناپه. تلویزیون نمی خواهد. هیچ وقت از آن خوشش نیامده. آنوقتها مهین که سریال میدید می رفت توی اتاق تا تمام شود. یک سیستم صوتی برایش کافی است. با همه تجهیزاتش. به غذایش هم فکر می کند. هیچ وقت آشپزی نکرده است. حتی توی زندان هم همان غذای بدمزه آنجا را می خورد.فکر می کند باید یک کتاب آشپزی هم بخرد. کم کم بذاق دهانش ترشح می شود و خشکی از بین می رود.



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:07 ق.ظ


Can Pilates make you look taller?
جمعه 13 مرداد 1396 02:57 ب.ظ
This piece of writing will assist the internet people for setting up new website or even a blog from start to end.
What do you do for a strained Achilles tendon?
سه شنبه 10 مرداد 1396 04:44 ق.ظ
What i don't realize is actually how you're no longer actually much more
smartly-appreciated than you might be right now.
You're so intelligent. You know therefore considerably with regards to
this matter, produced me personally imagine it from a lot of various angles.
Its like men and women are not interested until it is something to do with
Lady gaga! Your personal stuffs nice. Always handle it
up!
manicure
شنبه 2 اردیبهشت 1396 07:40 ق.ظ
Hello there, You have done an excellent job. I'll definitely digg it and personally recommend to my friends.
I'm confident they will be benefited from this website.
BHW
شنبه 2 اردیبهشت 1396 06:35 ق.ظ
Undeniably believe that which you stated. Your favorite reason seemed to
be on the internet the simplest thing to be aware of.

I say to you, I certainly get irked while people think about worries that they just do not know about.
You managed to hit the nail upon the top and defined out the whole
thing without having side-effects , people could take
a signal. Will probably be back to get more. Thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر